پورتال خبری, تفریحی, سبک زندگی, روانشناسی, سلامت, اخبار روز

داستان کوتاه یک صبر بکن و افسوس نخور

0

صبر کردن کلید بسیاری از مشکلات است. با صبر خیلی کارها امکان پذیر می شود. همانطور که گفته اند : ” گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ” .

گاهی ما در مقابل مشکلات صبرمان به پایان می رسد و مدام ناشکری میکنیم. اما نمیدانیم شاید ان چیزی که میخواهیم به ضرر ماست یا الان برای رسیدن به ان مناسب نیست.

سعی کنید صبرتان را زیاد کنید و مدام به خدا بخاطر مشکلاتتان اعتراض نکنید. همچنین یادتان باشد همه چیز خاست خدا نیست . شاید شما به خوبی برای رفع ان تلاش نکرده اید. همینطور که از قدیم گفته اند : ” از تو حرکت ، از خدا برکت “

در این بخش از مجله اینترنتی زیگیل یک داستان کوتاه درباره صبر را برایتان بیان می کنیم.

داستان کوتاه صبر
داستان صبر ,داستان کوتاه صبر , داستان کوتاه درمورد صبر ,داستان کوتاه درباره صبر ,داستان کوتاه راجع به صبر ,داستان های کوتاه درباره صبر , داستان با موضوع صبر , پاداش صبر کردن , داستان های آموزنده ,یک صبر بکن و افسوس نخور

داستان کوتاه یک صبر بکن و هزاران افسوس نخور

در زمان های دور پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت.

سال های سال بود که ازدواج کرده بود، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود.

پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین و ناراحت بودند.

این پادشاه، عادل و با انصاف بود.

مردم کشورش، دوستش داشتند. به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند

و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد.

خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد

و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است.

همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند

و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند. داستان کوتاه صبر

داستان کوتاه صبر
داستان صبر ,داستان کوتاه صبر , داستان کوتاه درمورد صبر ,داستان کوتاه درباره صبر ,داستان کوتاه راجع به صبر ,داستان های کوتاه درباره صبر , داستان با موضوع صبر , پاداش صبر کردن , داستان های آموزنده ,یک صبر بکن و افسوس نخور

در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد.

راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد

و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد.

همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او

دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد

به جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد.

پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و

گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد.

فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت.

ادامه داستان کوتاه یک صبر بکن و هزاران افسوس نخور

همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. داستان کوتاه صبر

اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک

روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود،

مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید

تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید.

مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه.

راسو که همان دور و برها در حال بازی بود،

خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید.

جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. داستان کوتاه

راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد.

از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟

مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید،

اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید،

جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!»

با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند

و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. داستان کوتاه

پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید،

شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد.

بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد،

به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند.

چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید.

ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.

همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند

و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده

، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد.

پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود،

غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و

راسوی باوفا را زنده نمی کرد.

از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد

و به اطرافیانش می گفت: «یک صبر کن و هزار افسوس مخور.» داستان کوتاه صبر

این حرف او ضرب المثل شد

و دهان به دهان و سینه به سینه گشت و گشت تا اینکه امروز به قصه تبدیل شد.

امیدواریم از این مطلب بهره برده باشید  و متوجه شده باشید که همیشه باید صبر کنید.

Leave A Reply

Your email address will not be published.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.