تعلیم و تربیتداستانداستان کوتاهکودک

داستان خواندنی سرگذشت یک بچه تنبل

جملات مثبت و کلمات مثبت در سرنوشت هر کودک تاثیر زیادی دارد . این در مورد بزرگسالان نیز صدق میکند . سعی کنید هیچ وقت به کسی جملات منفی نگویید و به او نگویید که تو نمیتوانی . بلکه در هر شرایطی او ر اتشویق کنید و به او بگویید میتواند تا واقعا بتواند . این نیروی جاذبه است که به هر چه بگویید به همان می رسید . برای مثال در زیر برایتان داستانی با عنوان سرگذشت یک بچه تنبل بیان کرده ایم .

داستان جالب سرگذشت یک بچه تنبل

کلاس اول را در شیراز آغاز کردم . حدودای سال ۱۳۴۰ بود . اما وسطای سال مجبور شدیم بیایم اصفهان . اما لهجه مون زمین تا اسمون با اصفهان فرق می کرد . ما لهجه مون ترکی قشقایی بود . کتاب ما دارا انار داشت و کتاب اونا آب بابا . هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم.

توی شهر خودم شاگرد اول نبودم . اما خب درس میخوندم . اما از وقتی اومدم اصفهان دیگه انگار نه انگار . شدم شاگرد تنبل کلاس . خانم معلم با من دشمن خونی بود . وقتی کسی تنبلی میکرد میگفت میخای درس نخونی و شبیه فلانی بشی ؟ فلانی منظورش من بودم .

کلاس دوم شروع شد . اونجا هم شدم ردیف اخری کلاس و گاهی هم کتکی از معلم میخوردم .خودمم باورم شده بود شاگرد تنبل کلاسم و هیچ اینده ای ندارم و فقط باید درسها را قبول بشم تا بتونم یه دیپلوم زورکی بگیرم .

اما کلاس سوم قضیه عوض شد . معلممون یه خانوم زیبا و جوان بود . لباسهایش همیشه قشنگ و مرتب بود . من خودم رفتم اخر کلاس نشستم . معلم برای فردا بهمون مشق داد . من رفتم خونه و با علاقه مشقمو تمیز نوشتم .

فردا که شد معلممون با یه خودنویس قشنگ شروع کرد مشقها را نمره دادن . مشقای همه را یا خط میزد یا پاره میکردو میننداخت دور . گفتم خدا به داد من برسه .نوبت دفتر من رسید . اما یهو برام زیر کاغذم نوشت عالی . داشتم شاخ در میاوردم . بعد هم از سر میزم رفت سراغ میز بغلی . باورم نمی شد . اویلن باری بود که بعد از سه سال یه معلم برام عالی زده . نشستم روی میز و گریه کردم . درمان اضطراب با داروهای گیاهی درخانه را مطالعه کنید .

به خودم قول دادم و گفتم اون نباید بفهمه من تنبل کلاس بودم . باید اینقدر شاگرد خوبی بشم که آبروم نره و فکر کنه از اول شاگرد نمونه بودم . گفتم تا جایی که میتونم باید تلاش کنم . ان سال و سالهای بعد با معدل بیست شاگرد اول شدم تا رسیدم به کنکور . رتبه ام در کنکور نفر ششم شد و دانشگاه تهران قبول شدم .

دیدید که همان یک کلمه سرنوشت منو عوض کرد از یه بچه بازیگوش تبدیل شدم به یک شاگرد ممتاز . حرف من اینه : چرا به جای تنبیه و تحقیر کردن دیگران اونا رو تشویق نمیکنید ؟ چرا جملات مثبت بکار نمیبرید ؟ همین تشویق های صحیح اینده ی یه نفرو میتونه عوض کنه . به گزارش مجله اینترنتی زیگیل ، حتی اگر طرف مقابلتون واقعا خنگ و بازیگوشه باز هم جلوش حرفای مثبت بزنید و تشویقش کنید . بگید تو میتونی . مطمینم اگه تلاش کنی به هدف فلانت میرسی . مطمین باشید اگه از این کار سود نکردید ضرر هم نمیکنید .

داستان کوتاه , داستان جالب , داستان عبرت انگیز , داستان خواندنی

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی – ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.