مطالب مرتبط با تاریخ و ادبیات

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

بهترین عکس های دیدنی دنیا تصاوير ديدني و خنده دار تصاویر دیدنی های جهان تصاویر دیدنی و خنده دار ایرانی خبر جدید عکس از دیدنی های دنیا عکس جالب دیدنی و خنده دار عکس دیدنی ایران عکس دیدنی جالب عکس دیدنی جدید عکس دیدنی دنیا عکس دیدنی ها عکس دیدنی های جهان عکس دیدنی و جالب جدید عکس دیدنی و خنده دار ایرانی عکس دیدنی و خنده دار جدید عکس مکان های دیدنی دنیا عکسهاي ديدني و جالب عکسهاي ديدني و خنده دار عکسهای دیدنی جالب و خنده دار عکس های دیدنی روز دنیا عکسهای دیدنی و جالب عکسهای دیدنی و جالب از حیوانات عکسهای دیدنی و جالب ایرانی عکسهای دیدنی و جالب جدید عکسهای دیدنی و جالب دنیا عکسهای دیدنی و جالب روز عکس های دیدنی و خنده دار از ایران عکسهای دیدنی و خنده دار ایرانی عکس های دیدنی و خنده دار ورزشی

ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

مجله اینترنتی زیگیل » تاریخ و ادبیات » سخنان حکیمانه » ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

با سلام در این پست موارد استفاده از ضرب المثل ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید رو براتون شرح میدیم با ما باشید

با سلام

در این پست موارد استفاده از ضرب المثل ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید رو براتون شرح میدیم

با ما باشید

ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

ضرب المثل عطایش را به لقایش بخشید

مورد استفاده:

این ضرب المثل در مواقعی به کار می‌رود که شخصی بدون چشمداشت و توقع چیزی را از روی کرم ببخشد.

 

در روزگاران قدیم تاجری در هنگام سفر گرفتار راه زنان شد و تمام دارایی‌اش را یک شبه از دست داد. او که مرد سرشناس و بزرگی بود، بی‌پولی و تهی‌دستی خیلی آزارش می‌داد، ولی آنقدر آبرومند بود که نمی‌توانست دست نیاز در برابر کسی دراز کند. به همین دلیل مدتی با حداقل پولی که برایش باقی مانده بود روزگار گذراند تا ببیند چه کاری می‌تواند بکند.

 

یک روز یکی از دوستانش که می‌دید او کمتر از خانه خارج می‌شود به دیدنش رفت تا احوالش را بپرسد. مرد تاجر از بلایی که بر سرش آمده بود و دزدان دارایی‌اش را برده بود برایش تعریف کرد و گفت: مقداری از پولی که همراه من بود را از مردم به امید یک تجارت پرسود قرض گرفته بودم. و حالا اگر موقع بازپرداخت قرض‌ها برسد من چه کار کنم؟ دوستش گفت من مقداری پول دارم تا به تو قرض بدهم. ولی پول من خیلی کمتر از مقدار پولی است که تو نیاز داری؟

 

دوستش فکر کرد و گفت: تو می‌توانی پیش میرزاغضنفر بروی. او مرد پول‌داری است. دستی هم در کار خیر دارد. به دیدنش برو، چون او تنها کسی است که می‌تواند در این شرایط به تو کمک کند، برو و اتفاقاتی که برایت رخ داده را برای او تعریف کن. حتماً کمکت خواهد کرد.

مرد تاجر که آدم آبرودار و سرشناسی بود دلش نمی‌خواست پیش هرکسی از ورشکستگی‌اش صحبت کند. ولی هرچه فکر کرد دید چاره‌ای ندارد و بالاخره تصمیم گرفت با دوستش به دیدن میرزا غضنفر برود.

 

مرد تاجر با دوستش به خانه میرزاغضنفر رفتند. خانه او خیلی شلوغ بود و آدم‌های زیادی برای اینکه میرزاغضنفر گره‌ای از مشکلاتشان باز کند به آنجا آمده بودند. مرد تاجر خیلی از آنها را می‌شناخت و خجالت می‌کشید که مردم بفهمند او هم نیازمند شده و برای گره‌گشایی به دیدن میرزاغضنفر آمده.

 

مرد تاجر آنقدر صبر کرد تا سر میرزاغضنفر خلوت‌تر شود و بتواند خصوصی با او صحبت کند. او کمی که آنجا نشست متوجه شد میرزاغضنفر اخلاق تندی دارد. و خیلی هم بی‌ادب و بددهن است و تا می‌بیند کمی دوروبرش شلوغ شده بیشتر داد و بیداد می‌کند، و ناسزا می‌گوید. در کنار این کارها کم و بیش به حرف‌های نیازمندان هم گوش می‌کرد و به فراخور حرف‌های مرد نیازمند دستی در کیسه‌اش می‌برد و مقداری پول به او می‌دهد.

 

مرد تاجر که این رفتار میرزاغضنفر را می‌دید هر لحظه بیشتر از قبل از آمدن خودش به آنجا پشیمان می‌شد. از نتیجه تقاضایش می‌ترسید. او نمی‌خواست میرزا غضنفر یک دفعه جلوی جمع و در حضور مردم حرف ناسزایی به او بگوید و آبرویش را که سال‌ها برای جمع کردن آن زحمت کشیده بود در چند لحظه بریزد. تاجر آنقدر سبک و سنگین کرد ولی هیچ تصمیمی نتوانست بگیرد و بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند از خانه‌ی میرزاغضنفر خارج شد.

 

دوستش که دید او یک دفعه از جایش بلند شد و از خانه بیرون رفت. دنبالش دوید و در کوچه دست او را گرفت. گفت: مرد چه شد؟ چرا فرار می‌کنی؟ بیا تا دیر نشده برگردیم، کم کم نوبت ما نزدیک بود. دیدی که کسی دست خالی از خانه‌ی او خارج نشده.

تاجر ورشکسته گفت: شاید اگر من هم از گرفتاری‌هایم برایش می‌گفتم او دلش به رحم می‌آمد و به من هم کمک می‌کرد. ولی او آنقدر بددهن است و به نیازمندانی که از او کمک می‌خواهند ناسزا می‌گوید، که من می‌ترسم یک دفعه در جمع حرفی به من بزند و آبروی من را هم در برابر مردم ببرد.

 

دوستش گفت: تو به بددهنی او چه کار داری؟ ما چند لحظه‌ای دادوبیداد او را تحمل می‌کنیم. پولی که نیاز داریم را از او قرض می‌گیریم و می‌رویم به کار و زندگی‌مان می‌رسیم و تا زمان پس دادن قرض که مجبوری یکبار دیگر او را ببینی، دیگر در مقابلش قرار نمی‌گیری.

تاجر ورشکسته گفت:‌ می‌ترسم پول را از او بگیرم و بتوانم به کمک آن پول تغییری در زندگی‌ام ایجاد کنم. ولی بعد از آن با آن پول به هر کاری که خواستم دست بزنم از خودم خجالت بکشم که برای به دست آوردن این پول چقدر از شخصیت خودم را زیرپایم گذاشتم. نخواستیم دوست من، من عطای این بخشش را به لقایش بخشیدم.


# #

مطالب پیشنهادی

خاندان واسا و انقراض آنها

داستان زندانی بدون دیوار

سخنان دکتر علی شریعتی سری ۲

ماجرا گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

پربازدید های تاریخ و ادبیات , سخنان حکیمانه

Sorry. No data so far.

نظرات شما