مطالب مرتبط با تاریخ و ادبیات

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

بهترین عکس های دیدنی دنیا تصاوير ديدني و خنده دار تصاویر دیدنی های جهان تصاویر دیدنی و خنده دار ایرانی خبر جدید عکس از دیدنی های دنیا عکس جالب دیدنی و خنده دار عکس دیدنی ایران عکس دیدنی جالب عکس دیدنی جدید عکس دیدنی دنیا عکس دیدنی ها عکس دیدنی های جهان عکس دیدنی و جالب جدید عکس دیدنی و خنده دار ایرانی عکس دیدنی و خنده دار جدید عکس مکان های دیدنی دنیا عکسهاي ديدني و جالب عکسهاي ديدني و خنده دار عکسهای دیدنی جالب و خنده دار عکس های دیدنی روز دنیا عکسهای دیدنی و جالب عکسهای دیدنی و جالب از حیوانات عکسهای دیدنی و جالب ایرانی عکسهای دیدنی و جالب جدید عکسهای دیدنی و جالب دنیا عکسهای دیدنی و جالب روز عکس های دیدنی و خنده دار از ایران عکسهای دیدنی و خنده دار ایرانی عکس های دیدنی و خنده دار ورزشی

حکایت جالب شرط ناراحت کننده ازدواج

مجله اینترنتی زیگیل » تاریخ و ادبیات » داستان » حکایت جالب شرط ناراحت کننده ازدواج

دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:

در ادبیات فارسی حکایات مختلفی وجود دارد که هر کدام دارای پند و اندرز خاصی است. همچنین میدانید برخی دخترخانم ها یا اقا پسرها برای ازدواج شروط عجیبی میگذارند . در این پست از مجله اینترنتی زیگیل حکایت جالبی از شرط ناراحت کننده ازدواج از طرف یک عروس خانم را برایتان بیان میکنیم . امیدواریم از این حکایت لذت ببرید.

حکایت شرط ناراحت کننده ازدواج

دکتری برای خواستگاری دختری رفت،

ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید!

آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:

در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند

در خانه های مردم رخت و لباس میشست..

حالا دختری که خیلی دوستش دارم

شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است.

نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.

به نظرتان چکار کنم!!

استاد به او گفت:

از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو و دست مادرت را بشور،

فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی و

جوان به منزل رفت و اینکار را کرد

ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد…

زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و

تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ،

طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.

پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و

همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:

ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی!

من مادرم را به امروزم نمیفروشم..

چون اون زندگی اش را برای آینده من تباه کرد!! شرط ناراحت کننده ازدواج , شرط ازدواج ,شرط عجیب ازدواج , شروط ازدواج, ازدواج موفق , حکایت ازدواج, حکایت جالب از شرط ازدواج ، سخنان حکیمانه

پس اصالت یعنی چه ؟

یکی از اصلی ترین پایه های شخصیت سالم ، داشتن اصالت است.

این که تن به انجام هرکاری نمیدی به این معنی نیست که نمیتونی!

بهش میگن “چهارچوب”!

چهار چوبی که خودت برای خودت تعریف میکنی و پایه و اساسش از “خانواده” شکل میگیره…

کسی که چهارچوب داره، “اصالت” داره…

اصالت رو نه میشه خرید، نه میشه اداشو درآورد و نه میشه با بزک و دوزک بهش رسید!

اصالت یعنی

دلت نمیاد خیانت کنی،

دلت نمیاد دل بشکنی،

دلت نمیاد دورو باشی،

دلت نمیاد آدما رو بازی بدی….

این بی عرضگی نیست!

اسمش “اصالته”….

شرط ناراحت کننده ازدواج , شرط ازدواج ,شرط عجیب ازدواج , شروط ازدواج, ازدواج موفق , حکایت ازدواج, حکایت جالب از شرط ازدواج


# # # # # # # # # #

مطالب پیشنهادی

داستان زندانی بدون دیوار

ضرب المثل طمع از نجاست سگ هم نجس تر است

داستان کوتاه آموزنده

یک داستان کوتاه آموزنده و خواندنی جالب

داستان کرم شب تاب

پربازدید های تاریخ و ادبیات , داستان

نظرات شما